تبلیغات
بودن با بودا

ایگو

1396/01/14 11:04نویسنده : رضا میم

 
هنوز مطمئن نیستم آیا نوشتن فایده داره یا نه. آیا اکنون قلم دست منه یا ایگو

ستاره عزیز
رد پای ایگو را در پستهای قدیمی دوست نداشتم.
آرشیو فعلا در دسترس نیست.

آخرین ویرایش: 1396/01/31 16:23

 

اعتماد

1396/01/18 21:53نویسنده : رضا میم

 
اعتماد
 "اعتماد" یعنی نبود ترس. اگر عمیقا و مستقیما درک کرده باشید که هستی در هر شرایطی از شما مواظبت و مراقبت خواهد کرد، یا به عبارت بهتر، اگر به هستی اعتماد کنید، متوجه می‌شید که دیگه از هیچ چیز نخواهید ترسید. به هستی اعتماد کنید!

این موضوع در همه سطوح صادقه که شامل روابط شخصی هم می‌شه. وقتی به کسی اعتماد می‌کنید یعنی هیچ ترسی از بودن با اون شخص ندارید. روابط وقتی تضعیف و شکسته می‌شه که اعتماد جای خودش رو به ترس می‌ده.

بنا بر این، حتی در بدترین شرایط، نظیر بیماری‌های لاعلاج و مواجهه با مرگ، اعتماد به اینکه جهان خودش هوای شما رو در هر شرایطی خواهد داشت هر گونه ترسی رو در شما از بین می‌بره و می‌بینید شرایطی که بهشون برچسب "بد" و "اسفناک" می‌زدید اونقدرها هم بد نیستن و این برچسب‌ها ناشی از بیش‌فعالی ذهن بوده.

در مراحل اولیه شاید نیاز باشه به‌صورت زبانی این اصل رو به خودتون یادآوری کنید ولی بعد از مدتی، یادآوری تبدیل به تجربه مستقیم، و ترس محو می‌شه. امتحان کنید.
آخرین ویرایش: 1396/01/18 21:54

 

دو روی یک سکه

1396/01/18 21:52نویسنده : رضا میم

 
ذهن و جهان: دو روی یک سکه
اگر صدای افتادن درختی در جنگل را نشنویم، درختی وجود نخواهد داشت. اگر نور خورشید بر چشمان ما نتابد، خورشیدی وجود نخواهد داشت. اگر نرمی پوست ما نبود، سختی سنگ حس نمی‌شد. ذهن و جهان دو روی یک سکه هستند و بی هم بی معنی، درست همان‌طور که سر و ته سیگار از هم متمایز است ولی در واقع هر دو یک چیز هستند، یعنی سیگار. هر چقدر هم که سر یا ته سیگاری را بزنی، باز سر و ته یک سیگار خواهند بود. ذهن و جهان با هم‌اند. وقتی با نوایی زیبا می‌رقصید، موسیقی و شما یکی هستید. هر نت موسیقی مستقیما و بلاواسطه بر گوش و اندام شما می‌نشیند و هر حرکت اندامتان بر موسیقی. این یعنی یگانگی شما با موسیقی، و به طور کلی، یکی شدن با هستی.

کاری که اغلب می‌کنیم، اما، این است که بین ذهن و جهان فاصله می‌‌اندازیم، با فکر. به این ترتیب، فکر واسطه‌ای بین ذهن و جهان خواهد شد و در تلاش برای تحلیل و معنا بخشیدن به هر چیزی که ذهن از جهان درک می‌کند. این، ریشه نارضایتی و رنج است چرا که فکر هرگز راضی و آرام نخواهد شد. در دانشگاه‌های ما هم همین اتفاق می‌افتد: کتاب و مقاله و استدلال، واسطه‌ای بین ذهن و جهان می‌شود. در فکر و استدلال به عنوان واسطه بین ذهن و جهان گم می‌شویم و به این ترتیب هرگز درک مستقیم و بلاواسطه و رضایت‌بخشی از جهان نخواهیم داشت. این، یعنی شنیدن هر نت موسیقی، تحلیلش و بعد جنباندن بدن که در آن لذتی نیست. با واسطه قرار دادن فکر بین ذهن و جهان، گویی در رستوران، به‌جای غذا، منوی غذا را می‌خوریم و بنا بر این همیشه ناراضی و گرسنه‌ایم.
آخرین ویرایش: 1396/01/18 21:53

 

ایگوی جدید

1396/01/18 21:21نویسنده : رضا میم

 
یک ایگوی جدید از من خلق شده.

امام زاده ای که به آن نخ سبز می بندید.

آخرین ویرایش: 1396/01/18 21:30

 

ذهن. بدن

1396/01/16 16:39نویسنده : رضا میم

 
در این پست می خوام به تفصیل به این سوال بپردازم که اگر با مرگ، درست مثل خواب عمیق، ذهن خاموش می شه، چرا خودکشی نکنیم تا به این ترتیب برای خاموش کردن ذهن میانبر زده باشیم؟ برای اینکه جواب این سوال روشن بشه لازمه در مورد رابطه بین آگاهی، ذهن و بدن چند مطلب رو یادآوری کنم.

آگاهی (Consciousness) جوهر اصلی هستی، شعف و عشق مطلق هست. آگاهی ورای ذهنه و بی نهایت (Infinite). با موضعی شدن (Localization) یا ارتعاش (Vibration) آگاهی، ذهن بروز می کنه. ذهن، محدوده (Finite) و منشا افکار و ادارکات و احساسات. از ذهن و در ذهن، بدن بروز می کنه. بنا بر این، ذهن در بدن نیست، بلکه بدن در ذهنه. اینکه ما فکر می کنیم افکار ما جایی در مغز ما شکل می گیرند کاملا اشتباهه، منشا افکار بیرون از جمجمه ماست.

زمان، حاصل فعالیت ذهنه. اگه ذهن فعال نباشه، درکی از زمان نداریم، کما اینکه وقتی در خواب عمیق هستیم یا بیهوشمون می کنن درکی از زمان نداریم. اینکه فکر می کنیم مثلا حادثه ای دیروز اتفاق افتاده صرفا کارکردِ حافظه س در حال. در طول خواب عمیق، بدنی هم وجود نداره. بدن بعد از بیداری در ذهن ظهور می کنه.

از هزارها سال پیش، تلاش انسان این بوده که از شر افکار مزاحم به طور دائم خلاص بشه و به این درک مستقیم و بلاواسطه برسه که جز لحظه ای که در اون هست هیچ چیز دیگه ای واقعیت نداره.

انسان، زیباترین و آرام ترین لحظات رو در خواب عمیق تجربه می کنه. در خواب عمیق ذهن خاموش و غیرفعاله و آرامش مطلق حکم فرماست. تلاش انسان بر این بوده که به چنین حالتی در بیداری برسه، حالتی که در اون با اینکه ذهن فعاله و افکار هستن، به ذهن و افکار وابسته نیستیم و اون افکار رو "افکارِ من" نمی دونیم. افکار هستن همونطور که یه درخت تو کوچه هست. به این می گن روشن بینی (Enlightenment). اما اغلب ما در بیداری اسیر افکارمون می شیم، افکاری که اغلب مربوط به  شکست ها در گذشته و نگرانی ها در آینده هستن. بنا بر این، تنها در خواب عمیقه که ذهن خاموشه و در حالت های خوابِ با رویا و بیداری ذهن فعاله. خاموشیِ لذت بخش ذهن در خواب عمیق، در نتیجه، کاملا موقته چون نهایتا یا بیدار خواهیم شد یا خواب خواهیم دید.

در نگاه اول، مرگ هم مثل خواب عمیق می مونه که در اون ذهن دیگه فعال نیست و افکاری هم وجود نداره و بنا بر این آرامش مطلق حکم فرماست. بنا بر این، به نظر می رسه که اگر خودمون رو بکشیم، به طور دائم از شر ذهن فعال خلاص می شیم. اما این همه داستان نیست. خودکشی راه میانبری به آرامش مطلق نیست. برای اینکه موضوع روش تر بشه از "خواب" شروع می کنم.

فرض کنید که در دوران بچگی برای شما اتفاقی افتاده که به طور ناخودآگاه و در سایه، در ذهن شما مونده. این ترس ممکنه در زمان بیداری بروز نکنه و در خواب از طریق خواب دیدن ظاهر بشه. مثلا ممکنه خواب ببینید که کسی داره شما رو دنبال می کنه تا شما رو بکشه و شما دارید فرار می کنید. در این مورد، ترس باقی مانده در ذهن شما، به صورت رویا در شما متجسم می شه. به عبارت دیگه، رویا در ذهن ظهور می کنه همونطور که بدن در ذهن ظهور می کنه. تنها راه خلاص شدن از شر چنین رویاهای ترسناکی اینه که ذهن از ترس باقی مانده پاک بشه. کارل گوستاو یونگ، روان درمانگر شهیر سوییسی، در خصوص تحلیل رویا و آرام کردن ذهن کارهای بسیار ارزشمندی انجام داده که موضوع بحث این پست نیست.

داستان مرگ هم متفاوت نیست. درسته که با مرگ، تصویر بدن فعلی ما در ذهن از بین می ره، ولی ذهن وجود داره و فعاله درست همونطور که ذهن هنگام خوابِ با رویا (کابوس) فعاله. یادتون باشه که ذهن در این دیدگاه ورای بدنه و بدن از ذهن و در ذهن ظهور می کنه. با خودکشی، بدن ما به شکل و فرم فعلیش از بین می ره ولی اگه ذهن ناآرام بوده باشه و باقی مانده های منفی ای در اون باشه، باز به فرم و شکلی دیگه بروز می کنه، درست مثل اینکه ذهن ناآرام هر شب می تونه نوع متفاوتی از کابوس رو در خواب در ما به وجود بیاره.

پس چنانچه بر اثر رنج بیش از اندازه ای که می بریم خودکشی کنیم، بدنی رو از بین بردیم که در اون، ذهن، رنج رو متجسم می کنه. اما ذهن ناآرام سر جاشه. با از بین بردن یک فرم و شکل (بدن)، ذهن ناآرام، فرم و شکل دیگه ای به وجود میاره و ناآرامیش رو در اون بروز می ده. تنها راه خلاصی مدام از رنج، خاموش کردن ذهن به عنوان سرچشمه رنجه نه از بین بردن بدن، درست همونطور که تنها راه خلاصی از کابوس های شبانه، آرام کردن دائم ذهن در زمان بیداری هست (با درمان یا مراقبه و مدیتیشن و ...).

با مقاومت در مقابل رنج، رنج دو چندان می شه. اما با پذیرش رنج، رنج از بین می ره. به این ترتیب، ذهنِ ناآرام به مبدأ خودش که آگاهی هست باز می گرده و در اونجا آرام می گیره و به این شکل، آرامش ابدی و مطلق، چه در زمان حیات جسمانی و چه بعد از اون، تجربه می شه. در نتیجه، انسان از دور باطل در چرخه تناسخ بیرون میاد.

آخرین ویرایش: 1396/01/16 16:41